|
--__-- تنها --__--
|
رخ چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبهات را روزي که سيب سرخ دلم
افتاد فهميدم...
دوست دارم اشک تو باشم
بشينم گوشه چشمت، تا اگر افتادم بر زمين، ببوسم خاک پايت
†به جرم اينکه خيلي ساده بودم به زندان دلت افتاده بودم
اگر چه حکم چشمانت ابد بود، براي مرگ هم آماده بودم
†ميگويند سه چيز زاده عشق نيست: جدايي، سفر، فراموشي
ولي آن زمان که تو مرا تنها گذاشتي و فراموشم کردي
من لحظه لحظه عاشقت شدم
سر نوشت بديه اول جاتو ازم گرفت
صبح فردا شد ديدم رد پاتو ازم گرفت
تا مي خواستم به چشماي روشنت نگاه کنم
مال ديگري شدي و چشماتو ازم گرفت
تو رو جادو کرد يکي با يه چيزي مثل طلسم
اثرش زياد بودو خندهاتو ازم گرفت
لحظه هات يه وقتايي مال دوتامون مي شدن
اون حسود! اون دو سه تا لحظه هاتو ازم گرفت
خيلي وقته سختمه ديگه تنفس بکنم
يه جور عجيبي انگار هوا تو ازم گرفت
بسترم صدف خالي يك تنهايي است وتو
چون مرواريد گردن اويز كسان دگري
فروتنانه مي شكنم در مقابل گردباد اندوهت
وشكران حيات را قطره قطره مي نوشم
چه سهمناك عقوبتي است تاوان گناهي كه نكردم.

هيچکدوم از ستاره ها ناجي قلب من نشد
بوسة هيچ فرشته اي رنگ يکي شدن نشد
اوني که هرم نفسش به بسترم هوس کشيد
تشـنگي مـحبتو تو چـشمة چـشام نديد
اونکه از عطر پيرهنش با مستي آشنا شدم
رفت و تو قصه گم شد و دوباره من تنها شدم
منم که حرمت شبو با يک ترانه مي شکنم
ببين که زير چکمه ها چه بي کسانه مي شکنم
براي نوچه هاي شب شکست من سعادته
براي قـوم شب زده عذاب ما عبادته
کاشکي مي شد تو يک نفر نباشي مثل ديگرون
بدوني قدر عشـقمو، بموني خـوب و مهربون
همه لرزش دست و دلم از ان بود که عشق پناهی گردد . پروازی
نه .
گریز گاهی گردد. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ
است.
اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته
غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها
نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل
خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون
می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه
نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی
تواین قفس زندونیم حبس ابد حکم منه
دلو به چی خوش بکنم که زندگیم جهنمه
چه سرنوشت زشتیه روز وشبش مصیبته
همین که زنده ام هنوز بازم خودش غنیمیته
زندگی کردن واثه من فقط یه کابوسه همین
همه شدن دشمن من بدشانسی ما رو ببین
دیونگی تو ذاتمه به سیم اخر میزنم
هرکی جلو چشام باشه دلشوساده میشکنم
تحملم سر اومده نمیشه اینجا بمونم.
این آخرین ترانمو به نام غربت میخونم
کی فکر من بود که حالا دلم به حالش بسوزه
تاکی باید چشام به در خیره نگاشو بدوزه
دل من يه روز به دريا زد ورفت
آستين همت وبالا زد و رفت
يه روزي بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد ورفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جازد و رفت
دفتر گذشته ها را پاره كرد
نامه فردا ها رو تا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخرش توي غبار ها زد ورفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلها زد و رفت
میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم باید اخر من به این بیگانگی عادت کنم میروم تا عاقبت پروانه ای پیدا شود همنشین این دل شوریده ی شیدا شود